دور خواهم شد ازین خاک غریب

من خوشبین نیستم به پایان این قصه

روزهای خوب نمی آیند.

روزهای خوب را باید ساخت اما با چه دستی

با چه حالی

با چه نفسی

هوایی شده ام

هوایی ِ رفتن

خوش به حال ماهی ها

که هوایی که بشوند

می میرند ____



+ من اونی ام که سایه هم نداشت

+ نوشته شده در  شنبه 24 آبان1393ساعت 18:48  توسط فاطمه  | 

. . .




+ ...

حتما دلم برای صدایت تنگ خواهد شد

+ نوشته شده در  جمعه 23 آبان1393ساعت 13:13  توسط فاطمه  | 

حال من خوب است.


مثل حال گل.



+حال گل در دست چنگیز مغول!


+ نوشته شده در  پنجشنبه 22 آبان1393ساعت 19:24  توسط فاطمه  | 

توی دلم

یک چیز خالی حس می کنم.

دل کنده ای؟




+ چقدر چشم به راهت نشستم و تو چقدر

   گذشتن از من و رفتن برایت آسان شد

+ نوشته شده در  یکشنبه 18 آبان1393ساعت 1:43  توسط فاطمه  | 

نمی شود که نخواهم

نمی شود که نگویم

کاش

کاش

کاش

کاش

راه رفتن و گم شدنی بود...




+ میروم کم شوم از آغوشت

در شبی مثل دستهایت سرد

گرچه سخت است گفتنش اما

......

+ نوشته شده در  یکشنبه 18 آبان1393ساعت 1:32  توسط فاطمه  | 

 

+

حتی حباب های کوچک چایی هم
بیهوده نیستند
بیهوده نیست که سیگار می کشی
و لبخند هایت تلخ می شود

نمی شود برگشت
و رد پاییز را
از نیمکت های خیس
برداشت

نمی بینمت
نه توی حلقه های خاکستری دود
نه انتهای قهوه ای فنجان
نه توی دایره ای که
قسمت ام نبود ..

چهارشنبه بود
من نام تمام نیمکت ها را
چهارشنبه ای گذاشتم که نیامدی
چای سرد شد چهار شنبه بود
تلخ تر شدم چهارشنبه بود
حتی چهارشنبه بود که ما
از کنار هم گذشتیم
و من از خانه دورتر شدم
از چار خانه ی پیراهنت

هنوز فکر می کنم
می توانستم توی دایره ها چرخ بزنم
انگشتم را توی حلقه های دود فرو ببرم
با چهار شنبه و تو
عکس های یادگاری خوشحال بگیرم

.

.

.

هنوز فکر می کنم
توی چار خانه ی پیراهنت
خوشبخت می شدم.

 

از : ناهید عرجونی

+ نوشته شده در  یکشنبه 20 مهر1393ساعت 0:9  توسط فاطمه  | 

عادتِ نمی دانم خوب یا بدم

اخیرا این شده که صبح ها

قبل از رفتن به دانشگاه

یک فیلم میگذارم برای دانلود

 

بعد از ظهر که بر می گردم

مثل خانوم های خانه دار

که وقتی از بیرون می آیند

غذایشان نرم نرمک پخته شده،

فیلم من دانلود شده است.

 

بعد از ظهر که نه

اما شب موقع خواب

فیلم را که میبینم

چه خوب باشد چه بد

یک چیز سنگینی اضافه می شود

روی دلم

یک چیز مبهمی هم پخش میشود توی سرم

 

اسم این جریان را نمی دانم چیست

اما هر چه هست

حس غیر واقعی بودن ِخوبی دارد.

 

چقدر

چقدر

چقدر

پاییز امسال پاییز است ..

 

 

+ فصل عوض می شود

جای آلو را خرمالو می گیردجای دلتنگی را دلتنگی

+ نوشته شده در  جمعه 11 مهر1393ساعت 10:57  توسط فاطمه  | 

خیلی رویایست که آدم بخواهد از همه ی ماجراهای دور و برش کنده شود و برود؟

طوری که نه حتا اسمی، نه خاطره ای، نه حرفی ..؟

رویایی ست که آدم بخواهد حرف زدن را هم یادش برود؟

یا اینکه دیگر  ابدا هیچ کس را نشناسد؟

خیلی رویایی شده ام ..

 

 

 

 

+ مگر هزار بار نخوانده بودم :

"روزی اگر سهم کسی بودی دعا کن

من کور باشم، کور باشم، کور باشم ..." ؟

+ نوشته شده در  جمعه 10 مرداد1393ساعت 13:42  توسط فاطمه  | 

البلاء للولا ...

 

 

 

 

 

 

 

 

+ من نارون صائقه خورده تو گل سرخ

تو سبز بمان، من به درک، من به جهنم

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 6 مرداد1393ساعت 0:33  توسط فاطمه  | 

امروزِ سرد. امروزِ سخت سرد .... امروزِ بي فروغِ سختِ سرد. ...
+ نوشته شده در  شنبه 10 خرداد1393ساعت 12:49  توسط فاطمه