دلم گرفته ازین شهر رخت می بندم..
از این همه آرزوی رفتن در خودم، ترسیدم.

امروز در خانه

میان جمع

تمام مدت دلم با خودش خواند:

دلم گرفته ازین شهر رخت می بندم ..

دلم گرفته ازین شهر رخت می بندم ..

دلم گرفته ازین شهر رخت می بندم ..

دلم گرفته ازین شهر رخت می بندم ..

 

چقدر راستی رفتن و سر به بیابان گذاشتن در عید واجب تر است.

چقدر راستی آرزوی رفتن در من عجیب شده..

چقدر راستی غم این سال ها با من عجین شده.

می شود چهارده ساله بود و پیر شد.

می شود بیست و یک ساله بود و هر سال نوروز را مُرد.

نه تنها بهار را که همه ی این دوران...

بهار ..

بهار مهربان با همه ی این ناملایمتی ها

منتظر دوست داشته شدن از طرف ما نمی ماند.

که بهار

بهار مهربان

می دانم که به من حق می دهد که دوستش نداشته باشم.

مشکل از من است که هفت سال است از بوی عید سردرد می گیرم

هفت سال است بهار را دوست ندارم

هفت سال است تابستان را دوست ندارم

هفت سال است پاییز را دوست ندارم

هفت سال است زمستان را دوست ندارم.

هفت سال است

مرده ام.

 

 

 

+ شش سین بچین به سفره ی عیدت دعا بکن

   همراه این بهار، سرم را بیاورند..

+ نوشته شده در  دوشنبه ۲۵ اسفند۱۳۹۳ساعت 23:22  توسط فاطمه 

نیاز دارم به نوشتن

نیاز دارم به گفتن

نیاز دارم به دوست ........

نیاز دارم به چیزهای کوچک

به یک درک شدن عمیق

به یک نگاه خیره ی طولانی ...

.

اول اسفند است.

توی یک ماه گذشته ده سال پیر شدم.

توی یک سال گذشته هزار سال.

حال ، حال غریبی ست.

گاهی دلم از ذوق قنج می رود

گاهی دلم از درد ، رنج

قبلن ها فکر میکردم، خوش به حال آنها که کسی خواهان شان هست.

حالا تر ها فکر میکنم

نه...کافی نیست.

کافی نیست ...

باید کسی باشد دستت را بگیرد

بگوید نگران نباش

بگوید من هستم..

نپرسد با من می آیی یا نه

دستت را بگیرد و ببرد.

آغوش می خواهم.

شانه ی امن ..

بلاتکلیف سوال سختی هستم.

جواب سختی توی گلویم گیر کرده.

سیل عظیمی در راه است.

.

.

کاش کسی دست مرا بگیرد و ببرد

نگوید کجا

نمی پرسم کجا..

نپرسد از آمدن یا نیامدنم.

.

میروم.

+ نوشته شده در  جمعه ۱ اسفند۱۳۹۳ساعت 23:13  توسط فاطمه  | 


من خوشبین نیستم به پایان این قصه

روزهای خوب نمی آیند.

روزهای خوب را باید ساخت اما با چه دستی

با چه حالی

با چه نفسی

هوایی شده ام

هوایی ِ رفتن

خوش به حال ماهی ها

که هوایی که بشوند

می میرند ____



+ من اونی ام که سایه هم نداشت

+ نوشته شده در  شنبه ۲۴ آبان۱۳۹۳ساعت 18:48  توسط فاطمه  | 

. . .




+ ...

حتما دلم برای صدایت تنگ خواهد شد

+ نوشته شده در  جمعه ۲۳ آبان۱۳۹۳ساعت 13:13  توسط فاطمه  | 

حال من خوب است.


مثل حال گل.



+حال گل در دست چنگیز مغول!


+ نوشته شده در  پنجشنبه ۲۲ آبان۱۳۹۳ساعت 19:24  توسط فاطمه  | 

توی دلم

یک چیز خالی حس می کنم.

دل کنده ای؟




+ چقدر چشم به راهت نشستم و تو چقدر

   گذشتن از من و رفتن برایت آسان شد

+ نوشته شده در  یکشنبه ۱۸ آبان۱۳۹۳ساعت 1:43  توسط فاطمه  | 

نمی شود که نخواهم

نمی شود که نگویم

کاش

کاش

کاش

کاش

راه رفتن و گم شدنی بود...




+ میروم کم شوم از آغوشت

در شبی مثل دستهایت سرد

گرچه سخت است گفتنش اما

......

+ نوشته شده در  یکشنبه ۱۸ آبان۱۳۹۳ساعت 1:32  توسط فاطمه  | 

 

+

حتی حباب های کوچک چایی هم
بیهوده نیستند
بیهوده نیست که سیگار می کشی
و لبخند هایت تلخ می شود

نمی شود برگشت
و رد پاییز را
از نیمکت های خیس
برداشت

نمی بینمت
نه توی حلقه های خاکستری دود
نه انتهای قهوه ای فنجان
نه توی دایره ای که
قسمت ام نبود ..

چهارشنبه بود
من نام تمام نیمکت ها را
چهارشنبه ای گذاشتم که نیامدی
چای سرد شد چهار شنبه بود
تلخ تر شدم چهارشنبه بود
حتی چهارشنبه بود که ما
از کنار هم گذشتیم
و من از خانه دورتر شدم
از چار خانه ی پیراهنت

هنوز فکر می کنم
می توانستم توی دایره ها چرخ بزنم
انگشتم را توی حلقه های دود فرو ببرم
با چهار شنبه و تو
عکس های یادگاری خوشحال بگیرم

.

.

.

هنوز فکر می کنم
توی چار خانه ی پیراهنت
خوشبخت می شدم.

 

از : ناهید عرجونی

+ نوشته شده در  یکشنبه ۲۰ مهر۱۳۹۳ساعت 0:9  توسط فاطمه  | 

عادتِ نمی دانم خوب یا بدم

اخیرا این شده که صبح ها

قبل از رفتن به دانشگاه

یک فیلم میگذارم برای دانلود

 

بعد از ظهر که بر می گردم

مثل خانوم های خانه دار

که وقتی از بیرون می آیند

غذایشان نرم نرمک پخته شده،

فیلم من دانلود شده است.

 

بعد از ظهر که نه

اما شب موقع خواب

فیلم را که میبینم

چه خوب باشد چه بد

یک چیز سنگینی اضافه می شود

روی دلم

یک چیز مبهمی هم پخش میشود توی سرم

 

اسم این جریان را نمی دانم چیست

اما هر چه هست

حس غیر واقعی بودن ِخوبی دارد.

 

چقدر

چقدر

چقدر

پاییز امسال پاییز است ..

 

 

+ فصل عوض می شود

جای آلو را خرمالو می گیردجای دلتنگی را دلتنگی

+ نوشته شده در  جمعه ۱۱ مهر۱۳۹۳ساعت 10:57  توسط فاطمه  | 

خیلی رویایست که آدم بخواهد از همه ی ماجراهای دور و برش کنده شود و برود؟

طوری که نه حتا اسمی، نه خاطره ای، نه حرفی ..؟

رویایی ست که آدم بخواهد حرف زدن را هم یادش برود؟

یا اینکه دیگر  ابدا هیچ کس را نشناسد؟

خیلی رویایی شده ام ..

 

 

 

 

+ مگر هزار بار نخوانده بودم :

"روزی اگر سهم کسی بودی دعا کن

من کور باشم، کور باشم، کور باشم ..." ؟

+ نوشته شده در  جمعه ۱۰ مرداد۱۳۹۳ساعت 13:42  توسط فاطمه  |